تبلیغات
دعای ندبه مراغه

مراسم بعدی

  • بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ؛ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
  • وب سایت دعای ندبـه مراغـه Nodbeh-shohada.IR
  • اولین سایت جامع و تخصصی دعای ندبـه
  • اطلاع رسانی مراسمات و ویژه برنامه های دعای ندبه مسجد شهدای پهرآباد || حسینیه مرحوم درویش تیموری || حسینیه محمدیه || حسینیه جوانان شهداء
  • مجموعه مقالات مذهبی و مهدوی||دانلود های صوتی و تصویری || پیامک های مناسبتی || اخبار و اطلاعیه های دعای ندبه مسجد شهدای پهرآباد || آهنگ های پیشواز || شرح و تفسیر دعای ندبه || مداحی های مادحین مراغه || تصاویر عزاداری ماه محرم در مراغه و ... .
  • «.مقام معظم رهبری: « اهمیت فضای مجازی به اندازه اهمیت انقلاب اسلامی است

خلاصه آخرین ارسالها

فواید زیارت امام حسین(علیه‌السلام)


فواید زیارت امام حسین(علیه‌السلام)


مرحوم علامه نوری از عالم بزرگوار و متقی و معدن علم و فضل، شیخ المشایخ شیخ جواد و او از پدر بزرگوارش عالم متقی شیخ حسین نجفی نقل می‌كند...



فواید زیارت امام حسین(علیه‌السلام)

مرحوم علامه نوری از عالم بزرگوار و متقی و معدن علم و فضل، شیخ المشایخ شیخ جواد و او از پدر بزرگوارش عالم متقی شیخ حسین نجفی نقل می‌كند: مردی نصرانی در بصره تجارت داشت ‌سود بسیار از بازرگانی به دست آورد، به طوری كه بصره را برای سكونت و تجارت خود مناسب ندید. همكاران و دوستانش برای او نوشتند به بغداد بیا، بصره برای تو سزاوار نیست. ناگزیر اموال خود را گرد آورده، به سوی بغداد حركت كرد تا بتواند به كسب خود ادامه دهد.

در راه دزدان به وی حمله كردند و اموالش را چپاول نمودند. تاجر بینوا با دست خالی و پای پیاده خود را به یكی از بادیه نشین‌ها رسانیده و به عنوان مهمان بر آن‌ها وارد شد. كم كم با اهل قبیله مأنوس گردید، و در تغییر مكان با آن‌ها همراه، و در كار و شغل زراعت با آن‌ها همكاری می‌نمود.

پس از مدتی با خود گفت: گویا من بر این مردم تحمیل شده‌ام. لذا روزی با جوانان و رفقا اندیشه خود را به میان گذاشت. به ا و گفتند: مطمئن باش تو بر ما تحمیل نشده‌ای. زیرا بودجه روزانه معینی برای خوردن و آشامیدن میهمانان منظور است، و با بود و نبود تو تغییری در آن داده نمی‌شود، آسوده باش.

تا این‌كه عده‌ای از آن‌ها قصد زیارت ائمه(علیهم‌السلام) كردند و جهت توشه راه، گندم و خرما تهیه كردند، ا ین نصرانی هم شوق زیارت پیدا كرد و گفت: از تنهایی در اینجا خسته می‌شوم، اگر مانعی ندارد مرا هم با خود ببرید تا كمكی برای شما باشم.

لذا آن نصرانی را هم با خود بردند. از توشه آن‌ها می‌خورد و مواظب اثاث آن‌ها بود، تا به نجف اشرف وارد شدند، زیارت كرده سپس عازم كربلا شدند.

ایام عاشورا بود، چون داخل كربلا شدند، همه كربلا پر از ماتم و شور و گریه بود. كنار صحن منزل كردند و اثاثیه خود را پیش نصرانی گذاشتند و به او گفتند: همین جا بمان تا فردا بعد از ظهر ما نزد تو می‌آییم.

شب عاشورا بود، نصرانی در آنجا ماند. چون مقداری از شب گذشت، سه بزرگوار دید كه از حرم خارج شدند، یكی از آن‌ها به دیگری فرمود: نام زائرانی را كه در این شهر آمده‌اند در دفتر مخصوص ثبت كن.

آن دو نفر جدا شدند و رفتند،‌ مدتی گذشت و برگشتند و صورت اسامی را تقدیم آقا نمودند. آقا نگاهی به دفتر كرد و فرمود:‌هنوز از افراد زائر باقی مانده است.

دوباره رفتند و برگشتند و گفتند: كسی باقی نمانده است. آقا فرمود: باز هم لیست كمبود دارد، آن را كامل كنید.

برای سومین بار به همه جا مراجعه كردند،‌ برگشتند و گفتند: هیچ كس باقی نمانده است مگر این مرد نصرانی.

فرمود:‌چرا اسم او ننوشته‌اید؟

«اَلَیسَ قَد حُلَّ بِساحَتِنا؛ آیا او در حریم ما وارد نشده است؟» [1]

پس آن نصرانی از خواب كفر بیدار شد و نور ایمان در دلش تابید، و خداوند عوض اموال دنیوی نعمت‌های اخروی به او لطف فرمود.

از فاضل صالح شیخ حسن مازندرانی نقل می‌شود كه در مجلس بحث شیخ الفقهاء صاحب جواهر بودم كه ایشان فرمود: دیشب در خواب دیدم مجلس بزرگی برپاست و در آن مجلس بسیاری از علماء حاضرند و دربان‌ها ایستاده‌اند. من اجازه خواستم و داخل شدم، دیدم همه علماء‌ گذشته تشریف دارند، و در صدر مجلس علامه مجلسی نشسته است.

از این‌كه ایشان بر همه مقدم بودند تعجب كردم، علت آن را از نگهبانان پرسیدم،‌گفتند: علامه مجلسی نزد ائمه (علیهم‌السلام) به «باب الائمه» معروف است، و این مقام و منزلت را به خاطر اینكه چاوشی برای زوار مرسوم نموده به او داده‌اند.

مرحوم نوری می‌فرماید: با رایج شدن چاوش، مردم به زیارت ائمه(علیهم‌السلام) تشویق و ترغیب می‌شوند. و ممكن است مراد تألیفات آن بزرگوار باشد كه موجب نشر احادیث و آثار اهل بیت(علیهم‌السلام) و مردم به سوی خاندان عصمت راه یافتند.[2]

مرحوم شیخ علی اكبر سعیدی كه از بزرگان یزد بود نقل می‌كرد: ‌یك دختر زرتشتی اسلام آورد، و با مرحوم حاج ابوالقاسم بلور فروش ازدواج كرد، حدود بیست سال گذشت،‌ بچه‌ دار نمی‌شد به او پیشنهاد شد زیارت عاشورا بخواند، این زن مسلمان شده چهل روز زیارت عاشورا را با صد لعن و سلام و دعای علقمه خواند، خداوند به او اولاد پسری عنایت كرد.

مرحوم آیت الله شیخ علی اكبر نهاوندی نقل می‌كند كه:‌ سید جلیل سید احمد اصفهانی معروف به خوشنویس،‌برایم نوشت كه در روز جمعه در مسجد سهله درحجره نشسته بودم، ناگاه سید بزرگوار و معممی بر من داخل شد، به آنچه در زاویه حجره – یك فرش و تعدادی كتاب و ظرف – بود نظر كرد و فرمود: برای حاجت دنیا تو را كفایت می‌كند، تو هر روز صبح به نیابت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زیارت عاشورا می‌خوانی، بقدری كفایت معیشت هر ماهت را از من بگیر كه اصلا محتاج به احدی نباشی، و قدری پول به من داد و گفت: این كفایت یك ماه تو را می‌نماید و رو به در مسجد رفت.

و من به زمین چسبیده بودم و زبانم بند آمده بود وهر چه خواستم سخن بگویم و یا برخیزم نتوانستم، تا آن سید خارج شد، همین‌كه بیرون رفت گویا قیودی از آهن بر من بود باز شد،‌پس برخاستم از مسجد خارج شدم، آنچه جستجو كردم اثری از آن آقا ندیدم.[3]

 

از سلیمان اعمش نقل شده كه گفت: همسایه‌ای داشتم كه با او رفت و آمد می‌كردم. شب جمعه‌ای پیش او رفتم و درباره زیارت امام حسین(علیه‌السلام) سؤال كردم، آن شخص گفت، بدعت است و هر بدعتی گمراهی و هر گمراهی در آتش است.

سلیمان گوید: با غیض و غضب از كنار او برخاستم و با خود گفتم: سحر پیش او می‌روم و برخی از فضایل حضرت حسین(علیه‌السلام) را برای او نقل می‌كنم،‌اگر بر عناد خود اصرار ورزید، او را می‌كشم.

هنگام سحر سراغ او رفتم، درب خانه‌اش را كوبیدم و او را با نام صدا زدم،‌همسرش گفت: شوهر به زیارت امام حسین(علیه‌السلام) رفته است.

سلیمان گوید: دنبال او به زیارت آن حضرت رفتم، چون داخل حرم شدم او را در سجده دیدم كه گریه می‌كند، و مشغول توبه و استغفار است. بعد از مدتی طولانی سر از سجده برداشت. به او گفتم: تو دیشب منكر زیارت امام حسین(علیه‌السلام) بودی و آن را بدعت می‌دانستی،‌اكنون خود به زیارت آمده‌ای؟!

در جواب گفت: ای سلیمان، مرا ملامت نكن. من تا دیشب ائمه(علیهم‌السلام) را قبول نداشتم،‌اما خوابی دیدم كه مرا به وحشت انداخت:‌ مردی جلیل القدر را – با قامتی متوسط كه از بزرگی جلالت و جمال و كمال قادر بر توصیف او نیستم – دیدم كه گروهی اطراف او بودند، و در كنارش بزرگواری بود كه تاجی بر سر داشت.

از یكی از خدام پرسیدم: این‌ها چه كسانی هستند؟ گفت: این محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله) و آن دیگری علی مرتضی(علیه‌السلام) – وصی او – است، با دقت نگاه كردم ناقه‌ای از نور – كه بین زمین و آسمان در حركت بود – دیدم كه بر او هودجی از نور بود و در آن دو زن نشسته بودند.

گفتم: این ناقه از كیست؟ گفت: از خدیجه كبری و فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیهما) است. گفتم: این جوان كیست؟ گفت: حسن بن علی(علیه‌السلام) است. گفتم: به كجا می‌روند؟ گفت: به زیارت سیدالشهدا حسین بن علی(علیهماالسلام) كه در كربلا مظلوم شهید شده است. آن‌گاه خواستم به جانب هودجی كه حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) در آن بود، بروم، دیدم رقعه‌هایی از اسمان فرو می‌ریزد.

پرسیدم: این رقعه‌ها چیست؟ گفت: در این رقعه‌ها نوشته: «امان من الله لزوار الحسین(علیه‌السلام) لیلة الجمعه؛ امان است از جانب خداوند برای زائرین امام حسین(علیه‌السلام) در شب جمعه».

من هم از آن رقعه‌ها درخواست كردم. گفت: تو می‌گویی زیارت بدعت است، به تو داده نمی‌شود، تا معتقد به فضل و شرف آن بزرگوار باشی و به زیارت او بروی. (ناگاه هاتفی ندا كرد: آگاه باشید كه ما و شیعیان ما در درجه‌ عالیه‌ای از بهشت هستیم).

پس با ترس و وحشت بیدار شدم و در همان ساعت اراده زیارت سید خودم امام حسین (علیه السلام) نمودم و اكنون به سوی پروردگار توبه می‌كنم.

سوگند به خدا ای سلیمان، تا زنده‌ام زیارت آن حضرت را ترك نخواهم كرد.[4]

مرحوم آخوند ملا عبدالحمید قزوینی گوید: در طول مدت مجاورتم زیارت مخصوصه حسینیه را مداومت نموده‌ام. مگر آن ایام كه تصمیم گرفتم چهل شب در مسجد سهله بیتوته كنم، همه آن‌ها را پیاده و غالبا از بیراهه می‌رفتم، و معمولا در ایوان اطاق‌های صحن مطهر و یا در خود صحن یا توابع آن منزل می‌نمودم، چون بضاعتی نداشتم قادر بر پرداخت كرایه منزل نبودم.

اتفاقا روزی به اراده كربلا بیرون رفتم، چون به بلندی وادی‌السلام رسیدم، جمعی از اعیان را دیدم كه برای مشایعت آقا‌زاده‌ای بیرون آمده‌اند، پس او را با كمال احترام سوار كجاوه كردند،‌و دعای سفر در گوش او خواندند و قدری با او همراه شدند، و او با نوكر و لوازم سفر روانه گردید.

چون این را دیدم و ذلت خود را مشاهده كرد، ملول و خجل شدم، و تصمیم گرفتم دیگر این‌گونه با ذلت و خواری به زیارت نروم، چون برگشتم بر همان اراده بودم. تا آنكه وقت زیارت مخصوصه رسید، چند نفر از طلاب از من خواستند با آن‌ها به زیارت بروم. من قبول نكردم و گفتم: كرایه مسافرخانه ندارم و پیاده هم نمی‌روم.

گفتند: تو همیشه پیاده می‌رفتی! گفتم: دیگر نمی‌روم. گفتند: این دفعه كه ما اراده پیاده رفتن داریم بیا كه ما از راه باز نمانیم، بعد خود می‌دانی.

بعد از اصرار، توشه راه خریدند و روانه شدیم.

فردای آن روز، روز زیارت بود. صبح بیرون رفتیم تا ظهر در كاروانسرای شور بخوابیم و در شب به كربلا برسیم. كاروانسرا مخروبه بود و هوا هم گرم و كسی نبود، به علاوه در آنجا خوف دزد هم بود.

پس از صرف غذا خوابیدیم. من از همراهان زودتر بیدار شدم. و آفتابه برداشته برای وضو رفتم. در اثنای وضو كه مشغول مسح پا بودم شخصی را دیدم در لباس اعراب، پیاده از در كاروانسرا داخل گردید، و با سرعت به نزد من آمد. گمان كردم دزد است، لكن نترسیدم چون چیزی با خود نداشتم.

نزدیك آمد و متوجه من شد و گفت: ملا عبدالحمید قزوینی تو هستی؟ چون بدون سابقه آشنایی نام مرا برد تعجب كردم گفتم: آری منم. گفت: تویی كه گفتی من با این ذلت و خواری دیگر به كربلا نمی‌روم؟ گفتم: ‌آری، گفت: اینك آماده شو كه مولای تو حضرت ابوالفضل و آقای تو حضرت علی بن الحسین(علیهماالسلام) به استقبال تو آمده‌اند، كه قدر خود را بدانی و به زرق و برق بی‌اعتبار دنیا افسرده و مهموم نگردی.

چون این سخن را شنیدم مات و مبهوت شدم كه او چه می‌گوید: ناگاه دو نفر سوار با شمایل آن بزرگوار كه شنیده و در كتب اخبار و متقل خوانده بودم دیدم، با آلات و اسلحه حرب، حضرت ابوالفضل (علیه‌السلام) در جلو و علی اكبر(علیه‌السلام) از پشت سر، از در كاروانسرا داخل صحن گردیدند. چون این واقعه را دیدم،‌بی‌اختیار خود را از بالای صفه پایین انداختم، دویدم خود را به پای اسب‌های ایشان انداختم، بوسیدم، و به دور اسب‌های ایشان گردیدم، و زانو و ركاب و پایشان را می‌بوسیدم.

با خود گفتم: خوبست رُفقا را هم بیدار كنم تا به خدمت آن دو فرزند حیدر كرار (علیه‌السلام) برسند، پس با سرعت به نزد ایشان رفتم و یكی را با دست حركت دادم و گفتم: ملا محمد جعفر برخیز كه حضرت عباس و علی اكبر(علیهماالسلام) به استقبال آمده‌اند. بیا به خدمت ایشان شرفیاب شو.

ملا محمد جعفر چون این سخن را شنید گفت: آخوند چه می‌گویی؟‌شوخی می‌كنی! گفتم: نه والله! راست می‌گویم. بیا ببین هر دو تشریف دارند.

چون این حالت و اصرار را از من دید دانست كه چیزی هست،‌برخاست، چون رفتیم كسی را ندیدیم،‌و از در كاروانسرا هم بیرون رفته، اطراف صحرا را كه هموار بود و تا مسافت بسیار دور دیده می‌شد مشاهده كردیم،‌اثری یا غباری از آن پیاده و دو سوار ندیدیم. پس متأسف و متحیر برگشتیم.

از عزم و اراده سابق نادم شدم و توبه كردم و تصمیم گرفتم كه هرگز زیارت آن مظلوم را ترك نكنم، اگر چه از نظر ظاهر بر وجه ذلت و زحمت باشد.[5]

 دعای ندبه مراغه


(سحاب رحمت: ص 117 تا 124)
[1] - دارالسلام: ج 2، ص 144.
[2] - دارالسلام: ج 2، ص 244.
[3] - عیقری الحسان: ج 1، ص 113.
[4] - دارالسلام: ج 1، ص 245 – نجم الثاقب: ص 277 . به نقل از مزار ابن المشهدی و منتخب طریحی، بحارالانوار: ج 101، ص 58 به نقل از مزار كبیر.
[5] - دارالسلام عراقی: ص 448. خلاصه‌از واقعه هفتم. 

لطفا دیدگاه ها و نکته نظرات خود را درباره این مطلب مطرح بفرمائید

کاربر گرامی،ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
  • سایت مراجع عظام تقلید web logo

  • احادیث گهربار hadith

    حدیث موضوعی
  • روز شمار فراق Daily departure

  • نگارنده authors

  • لینکهای منتخب Link Dump

  • لوگوی دوستان logo